دلتنگي هاي مادرانه....
پسر گلم نمي دونم روزي كه اينارو بخوني در مورد من چي فكر ميكني...چي ميگي تو دلت ؟ شايد ميگي مامانم عجب آدميه ها....خودشو كشت تا منو از شير گرفت ...همش ميگفت خسته شدم ...اذيت ميشم...بعد هم كه من ديگه شير نخوردم دلتنگ شير خوردنم شده!!!!!
پسر نازم ايشالا وقتي بزرگ شدي...وقتي خودت هم بچه دار شدي...بابا شدي ...تا حدي ميفهمي من چي ميگم گلم...ميگم تا يه حدي اخه درسته كه بابا ميشي و بچه تو به اندازه تموم دنيا دوست خواهي داشت ولي مادر نميشي ...من خودم باورم نميشد كه دل مادر اينجوريه...تا خودم مادر شدم...الان ميفهمم كه مامانم چقدر برام زحمت كشيده ...چقدر دوستم داشته و داره....
ميخوام اينجا اعتراف كنم كه چقدر دلم براي لحظه لحظه شير خوردنت تنگ شده...براي صداي قلپ قلپ شير قورت دادنت....براي لحظه هايي كه بغلت ميكردم و ميچسبيدي به من و همزمان با شير خوردنت به سينه و شكمم دست ميزدي و بازي ميكردي....تو چشام نگاه ميكردي و بعضي وقتا لبخند ميزدي....عاشق خنديدنت بودم وقتي شير ميخوردي و با دهن پر يه جوري كه دهنت يه وقت وا نشه و شير محبوبت از دهنت نريزه ميخنديدي....مامان قربون خنده هاي نازت بره...
امروز بهت گفتم بيا شير بخور اول گفتي نه ولي بعد اومدي چند تا ميك زدي و گفتي پپوو(papoo) يعني تموم شده چيزي نداره!! هر وقت ميخواي بگي چيزي تموم شد يا نيست ميگي پپو....
چند شب پيش كه از مهموني ميومديم و تو تو ماشين خوابت برده بود وقتي خواستم بذارمت تو تختت يهو بيدار شدي و مثل اون وقتايي كه شير ميخوردي شروع كردي دهنتو به سينم چسبوندي و شير ميخواستي و تند تند و با التماس ميگفتي مه ....دلم كباب شد به خدا....بغض گلومو گرفت ...بعد يه دفعه مثل اينكه يادت اومد كه ديگه شير نميخوري و مامان بدجنست بهت شير نميده !!گرفتي خوابيدي...
ولي بالاخره كه مجبور ميشدم از شير بگيرمت ..و اينكه تو خيلي اين اواخر اذيت ميكردي و همش شير ميخواستي و برات فرقي نمي كرد تو چه موقعيتي هستيم و شايد مامان نتونه بهت شير بده ..تو مهموني سر سفره بايد پا ميشدم ميرفتم يه اتاق ديگه و شير ميدادم نمي فهميدم غذا چي ميخورم...تو ماشين....كلا غذات شير مادر بود و همه توصيه ميكردن براي بهتر غذا خوردنت از شير بگيرمت....مجبور شدم قبل 2 سالگي از شير بگيرمت عزيزم............


دلتنگي هاي مادرانه....
